شمارهٔ ۶
طومار عمر چند کنم سال و ماه راکو باده تا به عرش زنم بارگاه را
ساقی بیا که مانده به زندان حیرتمدور فلک ز شش جهتم بسته راه را
بر ساغر بلور می لعلفام ریزتا مشتری نظر نکند مهر و ماه را
عشاق را چه حالت پروای کفر و دینعشق آتشیست میکده و خانقاه را
صحرای عشق وادی حیرت بود در اوضد خضر راه گمشده گم کرده راه را
بگذار حرص و نخوت و بگذر که رفتگانبگذاشتند مسند و تخت و کلاه را
از درگهت مران من بیداد دیده راشوکت به دادخواه بود پادشاه را
دلها عزیز دار و به خواری رها مکنشه را سزد که قدر شناسد سپاه را
فردا که در مقام حسابم درآورنددر حیرتم که عذر چه گویم گناه را
پاکی دهد نجات و وگرنه کجا بودموی سفید عذر درون سیاه را
ساغر گدای درگه عشق است در جهاننه دیر میشناسد و نه خانقاه را