گنج

شمارهٔ ۵

۶ بیت
ساقی بده ز ساغر زرین شراب رادر دور مه به جلوه درآر آفتاب را
ساغر به دست گیر و بکش خنجر از نیامبگشا در کرشمه و ناز و عتاب را
ساقی بیا و مجمره روشن ز عود کنمطرب بیار بربت و چنگ و رباب را
در پرده سوخت شوق رخش جان عالمیآه از دمی که افکند از رخ نقاب را
غافل گذشت از برم ابر کرم مگررحمی به تشنگان نبود این سحاب را
آن دم که عکس عارض ساقی به می فتادساغر به دل گشود در اضطراب را