شمارهٔ ۴
ساغر ز یمن پیرمغان زد پیاله رازد بر پیاله طاعت هفتاد ساله را
جام مراد قسمت هر بادهخوار نیستکمتر سزاست حوصله این نواله را
در عاشقی بسوز و به خون جگر بسازتغییر کس نداد ز قیمت حواله را
ما درس خود به مکتب ایجاد خواندهایمگوید فقیه بیهوده چندین رساله را
دانی که سوز عشق چه خون در جگر کندگر بنگری به طرف چمن داغ لاله را
گر عشق خود نبود نواسنج عاشقیبر عندلیب باغ که آموخت ناله را
خوی برعذار نازک آن نازنین پسربینی چنان که بر ورق لاله ژاله را
با محتسب بگوی که در کوی میفروشساغر ز یمن پیرمغان زد پیاله را