گنج

شمارهٔ ۸۴

۱۱ بیت
سر چو گوی افکنم به میدانشتا که بردارد او به چوگانش
هر که را نیست عشق جانانشمی‌‌توان گفت جسم بی‌جانش
هر که عشق تو نیست در جانشمن نخوانم ز جنس انسانش
دل جمعی در آن خم زلفنکنی ای صبا پریشانش
دل صد یوسف است زار و اسیرمانده اندر چه زنخدانش
سرخط بندگی خطش می‌خواستما نهادیم سر به فرمانش
آن صنم رخ به هرکه بنمایدتو نگه دار یا رب ایمانش
تا به غرقاب عشق کی برسدکشتی رانده‌ام به عمانش
گل چو گوشی به ناله‌اش نکندعجب از عندلیب و افغانش
می بده ساقیا که در عالمنه گدا ماند و نه سلطانش
گر به ساغر حیات می‌بخشیباده درده نه آب حیوانش