شمارهٔ ۸۳
دل خلق جهان پریشانشآه از آن زلف عنبرافشانش
گذرد هر کس از دل و جانشمیرسد عاقبت به جانانش
ماه و خورشید طلعتم بنگرمهر میتابد از گریبانش
گذرد ناوکش ز جوشن جانجان به قربان تیر مژگانش
لاف عشقش بسی زدند ولیکس ندیدیم مرد میدانش
همرهان راه عشق خوش رفتندما بماندیم در بیابانش
زاهدا از تو باد صومعههامن و میخانهها و رندانش
تو و آسودگی و بیدردیمن و دردی که نیست درمانش
برو ای شیخ از سحرگه حشررند بیپا و سر مترسانش
به خرابات رو شبی ساغرتا ببینی خروش مستانش