شمارهٔ ۸۲
یار چون سست گشت پیمانشبگذر از فکر وصل و هجرانش
آتش عشق را بزن آبیبنشین به خاک بنشانش
آن که دامن فشاند بر دو جهاننرسد دست کس به دامانش
دین و دل از جهانیان بروندزلف جادو و چشم فنانش
سیل اشکم چنین که میآیدالحذر عاقبت ز توفانش
رهنوردی به دشت عشق مکندشت عشق است و نیست پایانش
نشود ملک دل دگر آبادکرده سلطان عشق ویرانش
سخت اگر جان دهد کسی به رهشسست بوده است چار ارکانش
ای طبیب از علاج من بگذردرد دارم که نیست درمانش
من و کوی وفای او ای شیخآن تو و آن بهشت و غلمانش
ساغر این حیلهساز واعظ راکافرش خوان مخوان مسلمانش