شمارهٔ ۸۱
ما گذشتیم به عشقت ز مراد دل خویشچه کند چاره کسی چون نرود کار از پیش
آشنای ره عشقیم و گدای در دوستفارغیم از غم بیهوده بیگانه و خویش
ریخت خوناب جگر دیدهام از دست فلکتا چه سازد به قلک آتش آه دل ریش
طمع عقل و دل و دین دگر از ما مکنیدکه اسیریم به عشق صنم کافرکیش
ما ننالیم ز توفان بلا در ره دوستهر چه از دوست برآید همه نوش است نه نیش
من درویش گدای سر کویی شدهامکه در آن کوی بود شاه گدای درویش
زاهدان را به ملک مینرسد سوز دعاصوفیان را ز فلک میگذرد دود هشیش
رهرو منزل عشقم به بیابان فنادورم از صومعه شیخ و کلیسای کشیش
ای برادر چو بد و نیک جهان در گذر استمشو آزرده دل از پست و بلند و کم و بیش
زاهد و باده پرستی من و تقوی و صلاحساغر است هر دو خلاف است نچسبد به سریش