گنج

شمارهٔ ۸۰

۱۲ بیت
ما و سفال میکده جمشید و جام خویشما برده‌ایم قرعه دولت به نام خویش
ساقی به دور لاله زمانی به گردش آیکز گردش زمانه کشیم انتقام خویش
نام‌آوران عشق تو گم‌نام عالمندمردان عشق ننگ شمارند نام خویش
بگذار کام خویشتن ای دل که در جهانناکام گوی عشق گرفته است کام خویش
ای محتسب تو زحمت بیهوده می‌کشیما خود زدیم سنگ ملامت به جام خویش
زاه به من تو خرقه تقوی نشان مدهبر چین ز راه رند خرابات دام خویش
ای دل برون خرام و جهان‌ بین و جان طلبمرغ شکسته‌بال بود مرغ بام خویش
یا جان دهیم یا به وصال تو می‌رسیمیا سر نهیم در سر سودای خام خویش
کو آسمان به خلق نماید ملال عیدما دیده‌ایم طلعت ماه تمام خویش
بی‌قدر بنده‌ام که به هیچم نمی‌خرندگر خواجه‌ام به هیچ فروشد غلام خویش
ناکامیم چو کام سپهر است و دور اویا رب سپهر کاش نگردد به کام خویش
صوفی ز صدر مصطبه پوید به لا مکانساغر به کنج میکده جوید مقام خویش