شمارهٔ ۷۹
خوش است باده دلکش ز دست ساقی مهوشز دست ساقی مهوش خوش است باده دلکش
به یک ترانه مطرب که زد به پرده عشاقبه گوش هوش من آمد هزار نغمه دلکش
مقام شیخ و برهمن حریم کعبه و دیر استمقیم درگه عشقند عاشقان بلاکش
به هیچ سلسله مجنون عشق بند نگرددمگر به سلسله زلف آن نگار پریوش
به حلق و حال کجا مه کشیده کلک مصوربه خط و خال که دیدهاست آفتاب منقش
مگر ز زلف پریشان یار داشت حکایتکه آمد از سر کویش نسیم صبح مشوش
هزار سیل بلا نشمرم به قطره آبیروم به ورطه عشق تو چون خلیل بر آتش
ز کیمیا چه زند دم کسی به بوته عشقشهنوز چون زر خالص نگشته قلب دل از غش
زمانه گر بگذارد همین بس است به ساغرشراب و خلوت انس و حریف ساقی سرخوش