شمارهٔ ۷۷
شب تا سحر به یاد رخ و زلف یار خویشبر روز خویش گریم و بر روزگار خویش
شاید به خاک درگه جانان رساندشدادم به باد در سر راهی غبار خویش
نگشود کار ما ز در دیر و خانقاهدرماندهایم واله و حیران به کار خویش
از جبر و اختیار سخن بر حکیم گویما دادهایم بر کف عشق اختیار خویش
ای ساربان قطار به هر سو کشی بکشدر کوی عشق ما که فکندیم بار خویش
مردود اهل عقل شدیم از جنون عشقکردیم پیش یار فزون اعتبار خویش
جانا قرار بین که دل بیقرار مناز زلف بیقرار تو جوید قرار خویش
گر مستی شبانه خمار آردت سحربا ساغری بکوش به دفع خمار خویش
دست خدا و تیغ ضلالت زدا که هستخود مرتضی علی بود و ذوالفقار خویش