گنج

شمارهٔ ۷۶

۱۲ بیت
تعالی الله زهی طالع که دیدم روی نیکویشبه رویم صد گلستان گل شکفت از دیدن رویش
جهان یک سر عبیرآمیز و عنبربیز می‌بینمنسیم صبح‌دم گویا گذشته است سر کویش
دل سحرآفرین بدرود جان گر گویدم شایدکه دل‌دوز است تیر غمزه چشمان جادویش
حریف شاهد معنی نگردد پیر عقل ای دلکه من با پنجه عشق آزمودم زور بازویش
سر صیدافکنان را او به فتراک از ازل داردخلاصی نیست کس را از کمند تار گیسویش
فراست را فرس لنگ است ای عاقل عنان درکشسمند عشق می‌باید به میدان تکاپویش
از آن زلف دل‌آویزش صبا آهسته‌تر بگذرکه زنجیر مجانین است یک سر حلقه مویش
رموز عالم هستی ز من پرسید در مستیکه آگاهم ز سر پرده‌های توی بر تویش
به میدان وفا تا سر سپر دارد نیندیشداگر عاشق هزاران تیغ می‌بارد ز هر سویش
تو و توفیق عقل و حرمت طوف حرم زاهدمن و عشق رخ یار و طواف کعبه کویش
نه با زنار تار زلف او از سبحه بیزارمکه از محراب در تابم به یاد طاق ابرویش
مگو ساغر ز ساقی نشئه جاوید می‌خواهدحیات خضر می‌خواهد ز شهد لعل دل‌جویش