گنج

شمارهٔ ۷۵

۱۱ بیت
من از خمخانه دیدم آن چه موسی دید در طورشچو طورم خلوت دل روشن است از پرتو نورش
حیات جاودان از جام می‌جستم تعالی اللهبه آب خضر دهقان خوب پرورده است انگورش
خوش آن رندی که در میخانه سرمست و خراب افتدبه جام می دمادم می‌کشان سازند معمورش
به جانان تحفه جانی برم اما از آن ترسمکه گوید کو سلیمان تا خوش آید تحفه مورش
ز دائم دیدنش گر دیده‌ام بندند نزدیکاننشینم بر سر راهی که گاهی بینم از دورش
ز رفتار صنوبرقامتان مردیم در عالمقیامت کو که یک دم زنده گردم از دم صورش
به زور بازویت هرگز مناز آن سرزمین است ایناگر باشد فلک بهرام آخر می‌برد گورش
دل از من روز روشن گم شده است از تیره‌بختی‌هاز زلف یار باید جست در شب‌های دیجورش
در این محفل مترس از محتسب ساقی سرت کردمتو اول باده بر من ده به پای من شر و شورش
به خاک آستان قرب جانان طالبم جاناحریم حرمتش خواهم نخواهم جنت و حورش
نمی‌دانم چه پیمودند در پیمانه ساغرکه ساقی جام می بشکست و مطرب تار و تنبورش