گنج

شمارهٔ ۷۴

۱۴ بیت
بگذر ای ناصح ز پندم بس کن این افسانه بسنگذرم از عشق و مستی تا نفس دارم نفس
بر من این صحرای حیرت وادی ایمن بودمن چو موسایم در این وادی به سودای قبس
عشق‌بازان بلا دانند راز عاشقیاز رموز عشق آگه نیست ارباب هوس
آن که باشد یکه‌تاز عرصه میدان عشقکه به جولان فراست تند می‌راند فرس
برق غیرت زد به گلشن گلبنی را کاندروآشیانی بود لیل راز مشت خار و خس
تند راند ساربان ترسم در این بی‌راهه دشتناقه از رفتار ماند وز زبان افتد جرس
ای مسیحی‌دم پیام آور نسیم کوی یارمژده جان‌بخش جانان از تو دارم ملتمس
آه از این راهی که از منزل کسی آگاه نیستکاروانی می‌رود بی‌ساربان از پیش و پس
از هم‌آوازان مرغان چمن گشتم ملولای دریغ از صحبت صیاد در کنج قفس
دانی آن سجاده زاهد به راه خلق چیستعنکبوتی دام گسترده است در راه مگس
زاهد از پنهان برد می‌ گیرم از دستش چنانکآشکار از دست دزدی مال می‌گیرد عسس
غرق خوناب دلم بس دیده ریزد در غمتوز کنارم جوی خون جاری‌ست چون رود ارس
یک طرف توفان حیرت یک طرف موج بلادر چنین حالی به فریادم رس ای فریاد‌رس
کهنه رند مست را از جمله اوضاع جهانساقیی و ساغری و باده و پیمانه بس