شمارهٔ ۷۳
سحرگه که زند پیر دیر بر ناقوسبه پای خم بنشین و لب پیاله ببوس
ز چرخ پره چو زد شاهباز زرینبالببین ز ساقی سرمست جلوه طاووس
گره ز جبهه گشا خوش نشین به خنده جامبه عارضت منشان از خمار گرد عبوس
غم زمانه مخور می بخور مدار دریغکه عنقریب خوری بر زمان عمر افسوس
رنگ نو است به گوش دلم ترانه عشقگر از دهان موذن ور از لب ناقوس
بیا که مستی عشق است ذوق هستی مابیار باده و بردار پرده ناموس
ز رنگ زهد و ریا بوی کفر میخیزدفغان ز خرقه تزویر و جامه سالوس
برو که هر چه تو داری ز علم و عقل ای شیخنمیخرند خراباتیان به نیم فلوس
بر آستانه عشق آسمان زمین بوس استچه جای مسند جمشید و تخت کیکاووس
ز سوز دل من و پروانه سوختیم امشبکه یار پردهنشین بود و شمع در فانوس
شب وصال بهشت است کنج کوی خرابکه نه صدای موذن در او نه بانگ خروس
مگو که ساغر اگر عاقل است می نخوردکه باده عقل فزاید به عقل جالینوس
من ار چه نامهسیاهم به روز حشر چه غمکه چشم عفو و عطا دارم از غنوده طوس
امام ثامن ضامن ابا الحسن که قضارضای او طلبد از مهیمن قدوس
به ذکر و فکر نشاید بیان اوصافشچو ذات غیب برون است از عقول و نفوس