شمارهٔ ۶۶
تا چند گردش فلکم قصد جان کندکو جام می که دفع غم آسمان کند
ای دل مگو که چاره گردون نمیتوانموقوف همتیست که پیر مغان کند
کار جهان گرفتن جان است ساقیاجامی بده که چاره جان و جهان کند
افسانه هاست بر دلم از داستان عشقکو بیدلی که گوش بر این داستان کند
جان باختن بود به جهان شرط عشق یارکو آن که تا رقیب و مرا امتحان کند
دانی که سوز عشق تو بر جان من چه کردبر خرمن آنچه آتش برق یمان کند
فکر علاج چهره زرد و دوای دردساقی مگر به جام می ارغوان کند
مرغ دلم که آگهی از ذوق دام یافتمشکل دگر به شاخ گلی آشیان کند
دل پیش توست غایب اگر از نظر شویفرقی به قرب قلب نه بعد مکان کند
با آن کمال حسن و لطافت روا بودکز شرم چون تو حور و پری رونهان کند
گلچین چگونه ره به در باغ میبردبر عندلیب هر چه کند باغبان کند
تند است کاروان جرس افتاد از زبانوقت است رحم اگر به جرس ساربان کند
خواهم که چرخ شاد نگردد دمی که اوهرگز نگشت آن که دلی شادمان کند
از دور چرخ ساغر بیچاره پیر شدساقی مگر به گردش جامی جوان کند