گنج

شمارهٔ ۶۴

۱۱ بیت
هزار شکل که از فضل کردگار ودودبه وصل یار بدیدیم چهره مقصود
چو سوز عشق نباشد ز پارسا چه بودکه شامگه به رکوع است و صبحدم به سجود
به جاه و سلطنت و پایه دوری از مقصداذا الزمت بهون الهوی هو المقصود
قبول عشق تو افتاده‌ام ز بخت سعیدزهی سعادت اقبال و طالع مسعود
روم به داغ غمت کز نخست آمده‌امبه داغ عشق تو چون لاله از عدم به وجود
هر آن شبی که هم‌آغوش با خیال توام‌به صبح هم‌نفس آیم ز بوی عنبر و عود
چه نسبت است به خوبان تو را که مادر دهربه عمر خویش نیاورده چون تویی مولود
مرا ز آتش نمرود و عشق باکی نیستخلیل‌وار روم من بر آتش نمرود
قبول صومعه‌داران نباشم ار سهل استمباد از در پیر مغان شوم مردود
مگو ز دایره کفر خارج است ایمانمگو ز حلقه ایجاد نیست گبر و یهود
دلم گرفته شد از پند ناصح نادانکجاست ساقی و ساغر کجاست بربت و عود