شمارهٔ ۶۳
چه حالتیست که بر ما ز عشق روی نمودچه عشق بود که ما را دگر ز ما بربود
فدای آن بت مه طلعتم که از سر نازهزار عقده ز کارم به یک کرشمه گشود
کمان عقل و دل و دین دگر به ما نبرندبه راه عشق نهادیم هر چه بود و نبود
حکایت من و ناصح چو آب و مستسقیستکه هرچه گفت فزونتر مرا به عشق فزود
بر آتش غم عشق تو سوختیم و نشدکه دم زنیم دمی یا دمی برآید دود
به گرد غافله عشق میرسد هیهاتهر آن که بادیه طی کرد و منزلی پیمود
شب است و بیم خطر راه دور و منزل سختهنوز گام نخست است و پای من فرسود
بیار باده و بگذر ز حادثات جهانکه تا کنون چه شد و بعد از این چه خواهد بود
خدنگ غمزه خونخوار یار میگذردزره بسازد اگر کس ز آهن داوود
وفا سرشت ز خوبان که در جهان گویندیکی ایاز درآمد به طالع محمود
رسد لبم به لبی عاقبت که مشت گلمبه دست بادهفروشی پیاله خواهد بود
در آن مقام که پیر مغان کرم میکردبه یاد عشق به ما نیز ساغری پیمود