شمارهٔ ۵۵
حسن رخ ماهم آفتاب نداردماه من اینک به رخ نقاب ندارد
غیر چه سان بیند آن جمال که خفاشتاب تماشای آفتاب ندارد
دل که پر از عشق نیست تشنه لبی راکوزه خالی بود که آب ندارد
عشق تو دیوانه کرده پیر و جوان راحوصله عشق شیخ و شاب ندارد
خلق به شب خواب دارد و به خیالتمردم چشمم خیال خواب ندارد
صید دلم بس که خسته به کمندتگر بکشی تاب اضطراب ندارد
نرگس شهلا به آن لطافت و حالتمستی آن چشم نیمخواب ندارد
شربت از آن لعل نوش ده به شرابمنشئه شهد لبت شراب ندارد
قصه روز حساب بر عقلا گوعاشق شوریده دل حساب ندارد
وقت صبوح است و صبح سرزده ساقیخیز که ساغر به کف شراب ندارد