گنج

شمارهٔ ۵۰

۱۰ بیت
در سر کوی خرابات مغان مستانندکه به یک جام دو صد حشمت جم نستانند
وه چه صاحب‌نظرانند در آن منظر حسنکز دم صبح ازل تا به ابد حیرانند
به حقیقت ز خط مرکز یک پرگارندنقطه‌هایی که در این دایره امکانند
خفتگان سحر از قافله شب دورندشهسواران ره عشق سحرخیزانند
عاقلانی که به دیوانگیم می‌خندنددر وصالند که فارغ ز غم هجرانند
ترک چشمان تو کز گوشه ابرو نگرندبهر خون ریزی عشاق سیه مستانند
گر چه زلفین تو خود مایه کفرند ولیاز خط صفحه رخسار تو مصحف‌خوانند
زاهد ایمن بود از خرقه تزویر ولیدر کمین‌گاه نظر هر طرفی رندانند
از در پیر مغان فخر گدایی دریابکه گدایان در پیر مغان سلطانند
ساغرا مغ‌بچگانند که از رشحه جامبر سر تربت جمشید گلاب‌افشانند