شمارهٔ ۴۹
گر به انصاف به بازار مکافات برندحاصل هستی ما را به دو جو میبخرند
حالت عشق مجویید از این آدمیانکه اسیر خور و خوابند و کم از گاو و خرند
رنج و راحت بر هر قوم دگر هست ولیعشقبازان بلاکش ز گروه دگرند
ما که رندیم و گدا واقفی ای شحنه عشقخسروانند که سرمست کلاه و کمرند
خوبرویان که به عشاق جفا میورزندفارغ از ناله شب غافل از آه سحرند
راز عشقت نه خود از پرده برون میدادماشک گلگون و رخ زرد مرا پردهدرند
مردمانی که ز بیگانه اجازت طلبندآینه بر کف دستند و ولی بیبصرند
عاشقان را به ارادت نتوان کرد قبولگر ز میدان بلا سر به سلامت ببرند
گر دلی چون زر خالص بودت مقبول استقلب اندوده به بازار محبت نخرند
ساغر این می خور و اندوه جهان هیچ مخورعاقلان باده خورند و غم دنیا نخورند