گنج

شمارهٔ ۴۸

۸ بیت
شکر که ایام محنتم به سر آمدتیره‌شبم را ز پی دگر سحر آمد
از در دولت دمید صبح امیدمیار سفرکرده من از سفر آمد
حیرتم افزود از زلال محبتهر که فزون خورد آب تشنه‌تر آمد
کار به کامم شد از امید وصالشنخل مراد آخرم به برگ و بر آمد
گو بخورد خون دل ز غصه رقیبمکز درم آن سرو ناز جلوه‌گر آمد
بر سر آنم که سر نهم به وفایشگر چه جفایش فزون ز حد و مر آمد
مهر کسی در دلش نماند همین بسناله زارم مگو که بی‌اثر آمد
ساغر بی‌چاره را به روز وداعشخون جگر بود کز دو چشم تر آمد