شمارهٔ ۲۹
ساقی بیا که فصل بهار و گل و مل استهنگام شورش گل و غوغای بلبل است
می در پیاله ریز به شادی روی یارشادی روی یار که نازکتر از گل است
قد بلند یار خرامان صنوبر استزلف نگار دسته پیچنده سنبل است
هنگام صبح و گاه صبوح است ساقیابرخیز و می بده که نه وقت تغافل است
پیر مغان صلا زده بر میکشان شهردر شهر از شرافت می شور و غلغل است
برخیز در بهار چنین برگ عیش جاناز جام لاله جوی که چون ساغر مل است
جانا دگر امید خلاصی ز من مدارمن بسته کمند بلایم که کاکل است
خواهی به حسن شهره شوی پاس من بدارناچار ذکر گل رود آنجا که بلبل است
از هیچ ره به سختی عشقت علاج نیستور هست چاره بار غمت را تحمل است
عذر گناه و توبه ز کوتاه دیدگیستاز بندگان خطا و ز ایزد تفضل است
از مردم زمانه دون دیده بستهامچشم امیدم از کرم میر دلدل است
ساقی فدای دور تو ساغر ز دست رفتتعجیل کن به باده نه جای تأمل است