شمارهٔ ۲۷
جز عارض جانان به نظر جلوهگری نیستلیکن چه توان کرد که صاحبنظری نیست
هر دیده که جز نقش جمال تو نبینددیدهاست ولی دیده که او را بصری نیست
آخر مددی کن به من ای خضر خدا رادرمانده در این بادیهام راهبری نیست
رفتم به خرابات که گیرم خبر از یارکآنجا خبر آن راست که از خود خبری نیست
خون دل من میچکد از دیده به دامانجز این چه کنم نخل وفا را ثمری نیست
دور از رخ و زلفش چه کند این دل زارمبا تیره شب هجر که او را سحری نیست
ترسم شود آن روز پشیمان ز جفایمکاندر سر کویش ز غبارم اثری نیست
صیاد چه سودی دهد آزادیم از دامچون سوی گلستان شدنم بال و پری نیست
ساغر به پناهگه رود زاین همه آفاتجز درگهت ای پیر خرابات دری نیست