گنج

شمارهٔ ۲۵

۱۰ بیت
روزگاری شد که روزم تیره از هجران توستروزگارم تیره‌تر از زلف مشک‌افشان توست
ای که دل‌های اسیران در خم چوگان توستسروران را سر چو گوی افتاده در میدان توست
یکدم ای غارتگر جان فارغ از یغما مباشسر به سر ملک وجودم عرصه جولان توست
مرد را از هر غم دنیا که پیش آید چه غمغم که مردانداز باشد درد بی‌درمان توست
وادی عشقت نه با پای هوس پیمودنی‌ستای بسا گم‌گشته در صحرای بی‌پایان توست
یوسفی در روزگاری از عزیزی شد اسیرچون عزیزی صد چو یوسف خفته در زندان توست
وه چه دارایی به ملک مستی ای سلطان عشقهر که هر نعمت که دارد خورده ریز خوان توست
می‌کشی یا می‌نوازی از ستم یا از کرمعاشقان را یک سره سر بر خط فرمان توست
خرقه تزویر و تقوی بر مریدان عرضه دارما که می‌دانیم زاهد آنچه در انبان توست
ساقیا دریاب ساغر را به یک جام شرابدر خرابات مغان عمری‌ست سرگردان توست