شمارهٔ ۲۲
سحرم نظر که افتد به جمال نازنینتنظر از جهان ببندم به نظارهای چنینت
ز خطاب با عتابم به تن فسرده جان دهکه دم مسیح دارد لب معجزآفرینت
نه چو مشک لادن آید به مشام جان معطرکه به نافه عطر بخشد سر زلف عنبرینت
تو و حسن صورتت را به کدام وصف گویمهمه جای آفرین است به صورتآفرینت
نه کنون سر ارادت به ره تو میسپارمکه بود ز روز اول دل و جان من رهینت
تو برون خرام و بنگر که چه قدر کشته داریز هزار سو و لیکن نه چو بندهای کمینت
هله مست توست ساغر ز زبان عشق گویدتن و جان من فدای تن و جان نازنینت