گنج

شمارهٔ ۲۱

۱۰ بیت
امروز دیگرم سر سودای دیگر استسودای دیگرم دگر امروز در سر است
صوفی بیا که نوبت عشق است و مستی استهنگام سیر نه فلک و هفت اختر است
دانند اهل عشق که سلطان عشق راتخت و کلاه و ترک کلاه است و افسر است
قلب هوس به بوته‌ حسرت گداختنبر کیمیای عشق چو گوگرد احمر است
درس ادیب و پند پدر جز فسانه نیستبر من که درس مکتب عشقم به خاطر است
روز جزا چو زنده به عشق تو می‌شوندعشاق را چه حالت پروای محشر است
دنیا نه جای راحت و آسودگی بودآسودگی به عالم دیگر مقرر است
زاهد به عرصه‌گاه قیامت چه می‌کنیکآنجا نه جای مسجد و محراب و منبر است
تزویر و زهد و حیله در آنجا به کار نیستدر فکر چاره باش که اوضاع دیگر است
آنجا که لاف خواجگی و بندگی بودساغر غلام قنبر مولای قنبر است