گنج

شمارهٔ ۲۰

۱۴ بیت
هر دم از تیر فلک زخم دلم تازه‌تر استتا چه بازم به سر از سر قضا و قدر است
نه منم بی‌خبر از پرده تقدیر قضاآنکه دارد خبر از هردو جهان بی‌خبر است
بر زمین می‌نگرم از همه حیرت زده استآسمان می‌نگرم از همه سرگشته‌تر است
سر سودای توام سر سویدای دل استشور و غوغای توام نکته مکنون سر است
این همه ناز نکویان و نیاز عشاقنه ز رفتار سپهر و نه دور قمر است
اینقدر هست که روز ازل از خوان مرادقسمت عاشق دل سوخته خون جگر است
نازینی که بود غافل از اول ز وفاعاشقان کشته اویند که بیدادگر است
آه از آن باغ وفایی که بهاران در ویهر درختی که نشاندیم کنون بی‌ثمر است
گذرد آهم از افلاک و به ماهم نرسدآه از آن آه که جان‌کاه ولی بی‌اثر است
حال آشفتگیم بین که بر او می‌خندددل که در زلف تو از زلف تو آشفته‌تر است
نظر از هردو جهان بندد اگر عین رواستهر که منظور نکومنظرش اندر نظر است
بوی جان آورد از منزل جانان ما رانفس عیسوی انفاس نسیم سحر است
تا به مقصد برسی بی‌خطر از وادی عشقبه رهی رو که در او از کف پایی اثر است
ساغری نوش کن از دست خراباتی عشقتا بدانی که چه اسرار در این پرده‌در است