شمارهٔ ۱۹
ای دریغا که مرا عمر به افسانه گذشتصبح در فکر می و شام به میخانه گذشت
خبر از دوست نپرسیدم و اوقات عزیزهمه در صحبت بیهوده بیگانه گذشت
مرد حق را غم دنیا نبود دام طریقمرغ در دام کی افتاد چو از دانه گذشت
از سر هر مرحله پر خطر وادی عشقعاقل اندیشه همیکرد که دیوانه گذشت
ای خوش آن عمر که در کوی خرابات مغانبا می و مطرب و ساقی و پیمانه گذشت
بگذر از روز قیامت که مرا یوم حسابروزگاری است که دور از رخ جانانه گذشت
شمع رخساره برافروز که از آتش عشقمن بسوزم پس از این نوبت پروانه گذشت
گر به یغمای دلم خیل غمت تاخت چه غملشکری بود که از منزل ویرانه گذشت
یک سر از بیخ بیانداخت و ز بنیاد بکنددر غمت سیل سرشکم که به هر خانه گذشت
چه غم از آفت برق ستم و باد خزانبلبلی را که ز خار و خس کاشانه گذشت
بالله این دامگه حادثه دامنگیر استمرد آن است کز این مرحله مردانه گذشت
لاف سرمستی و عشق است که مستانه زندساغر امروز مگر بر در میخانه گذشت