شمارهٔ ۱۸
شورش عشق چو از زلف و رخ جانان استعشق میورزم اگر کفر و اگر ایمان است
یار یک بوسه ز شهد لبش از سوخته کانگر به صد جان بفروشد به خریداران است
در فراق رخت احوال دل زار مپرسخانهای را که تو دیدی ز غمت ویران است
اشک و آهم به هم آمیخته از غم ساقیکشتی باده بیاور که گه طوفان است
شعله از خرمن افلاک برآرد روزیشرر آتش عشقی که مرا در جان است
مشکل این است که عشقت حذر از جان داردور نه در عشق تو جان دادن من آسان است
زاهد از خرقه تزویر تو من بیزارمعین کفر است مرا آنچه تو را ایمان است
من و تقوی و تو و رندی و مستی هیهاتاین محال است و اگر گفته کسی بهتان است
راهرو را نبود دیر و حرم دام طریقکفر و دین در بر مردان خدا یکسان است
نوبهار است و حریفان همه خندان چون گلساغر از عشق تو گه زار و گهی گریان است