گنج

شمارهٔ ۱۶۴

۱۰ بیت
گر باغ بهشت است و بت حور سرشتیمن دور تو گردم که سراپای بهشتی
در دین توام گر همه دین پرور دیریدر کیش توام گر همه ترسای کنشتی
ای کلک قضا طرفه سواد رقم صنعاز مشک بر آن صفحه رخسار نوشتی
ترسم کفنی هم نشود عاقبت ای دلزآن تار وفایی که به عشق این همه رشتی
چندان که وفاداریت از یار جفابراین است دلا حاصل آن تخم که کشتی
امروز برو خاک کف پای کسی باشفرداست که در دست حریفی گل و خشتی
بی‌دوست بهشت ار روی از دور چنانیگر دوست به دوزخ برد از اهل بهشتی
با خلق و ادب خوب‌ترین خلق خدا باشخود عیب و هنر نیست نکورویی و زشتی
گه کوزه می کردی و گه خشت سر خمای خاک خرابات عجب پاک‌سرشتی
یا رب همه این مستی و عشق از دم ایجادسری‌ست که در سینه ساغر تو نوشتی