شمارهٔ ۱۶۵
خورشیدوار پرده ز رخ گر برافکنیخورشید را چو سایه به خاک اندر افکنی
من بر رضای خاطرت اینک خلیلواراستادهام اگر همه بر آذر افکنی
دل باختن به راه تو از سختجانی استدر راه دوست سهل بود گر سر افکنی
خوش منظریست حسن رخ یار در نظرتا دیده هست به که بر آن منظر افکنی
تا عقده روی عقده کار دلم نهیبر زلف پرگره گره دیگر افکنی
از اوج عرش میگذرم ای همای عشقاز لطف سایهای اگرم بر سر افکنی
بیحاصلیست حاصل عقلت ز خشک و ترآن به که برق عشق به خشک و تر افکنی
توفان موج حادثه در شش جهت گرفتای کشتی نجات مگر (کجا) لنگر افکنی
یا رب چه میشود ز نو این کهنهدیر راطرح دگر به قاعدهای دیگر افکنی
زال فلک به حیله ز پایت درافکندمی خور چنان که زال فلک را برافکنی
آب حیات باشد از آن دست ساقیایک جرعه می که در قدح ساغر افکنی
تم الکتاب. والحمد لله رب العالمین ۱۲۶۸.