شمارهٔ ۱۶۲
الا ای آن که میخندی به رندی سرخوش و عوریبرو بیچاره آگه نیستی از سر مستوری
تو پنداری مگر هر شعله ناری بود نوریکه انوار تجلی را کلیمی خواهد و طوری
کشیدم ساغری و بر خرابات مغان رفتمشنیدم نکتههای غیب را از مست مخموری
مرید خود نماییهایم از دهقان آن باغیکه پنهان کرده اسرار دو عالم را در انگوری
تعالی الله ز ملک عشق کآنجا فرق نتوان دادکه با قدرت سلیمان است و یا بیقدرتر موری
بگویم زاهدا شمع شعورت کی شود روشنگهی کز پرتو جامی بتابد بر دلت نوری
مرو بر صیدگاه عشق مهرویان عنان درکشکه آنجا بس عقابی بینی اندر چنگ عصفوری
ز نزدیکان نیم تا بینمت با کام دل دائمبه صد حسرت دریغا گاه گاهی دیدن از دوری
عجب نبود مرا گر در نظر بس خوار میداریتو با حشمت سلیمانی و من عاجزترین موری
ز قول واعظ نادان دل تنگم پریشان شدمغنی نغمهای پرداز و مطرب تار و تنبوری
به ساغر نشئه می حالت مستی نمیآردمگر آن حالت مردم فریب چشم مخموری