شمارهٔ ۱۶۱
بیسبب باز به عشاق سر کین داریسخت بیرحمی و نه کیش و نه آیین داری
تا کجا خون چو من بیگنهی ریختهایپنجه از خون شهیدیست که رنگین داری
نقد جان در کف پای تو نثاریست حقیربه فدای تو اگر قصد دل و دین داری
سوی گلزار چرا میل تماشا کردیتو که در پیرهن خود گل و نسرین داری
شهد و شکر به هم آمیختهای در لب لعلداغ غیرت هم از آن در دل شیرین داری
آسمان بر رخ و زلفین نگارم بنگرتا نگویی که تو تنها مه و پروین داری
شد بنشین و بکش ساغر عیش از می نابتا به کی دل ز غم بیهده غمگین داری