گنج

شمارهٔ ۱۶۰

۱۱ بیت
نگارا حسن و خوبی‌ را تو در آفاق مشهوریسزاوار است بالله گر به حسن خویش مغروری
در این عالم ندیدم آدمی با این دل‌آراییتو ای حور پری‌پیکر یقین از عالم نوری
تویی در پرده من بی‌چاره محرومم ز دیدارتولی شادم که از چشم بد اغیار مستوری
اگر نازی به عقل ای بی‌خبر از عشق معذوریسفیدی از سیاهی فرق ندهد دیده‌ات کوری
به قید نخوت و کبر از ازل دانم گرفتارینگویم بیش از این عیبت برو ای شیخ معذوری
برو ناصح خدا را بگذر از پندم که می‌خواهمتو را از دیده خود دور چندان کز دلم دوری
به حکم فتوی پیر مغان جام صبوحی زنگر از رنج خمار باده دوشینه رنجوری
چه آهنگ است ای مطرب تو را زاین لعبت‌انگیزیدریدی پرده عشاق و خود در پرده مستوری
شبی را در خرابات مغان رندانه می‌گشتمخرد گفتا ادب منظور کن در ساحت طوری
دریغا از تو ای آفاق سیر صنع حق از توکه خوش آیینه‌ صافی ولیکن در کف گوری
اگر رنج خمار آرد به شب‌ها مستیت ساغربه جام می توان کردن سحرگه دفع مخموری