شمارهٔ ۱۵۹
ای چون رخت ندیده جهان ماه روشنیچون آفتاب جان جهانی که بر تنی
در قید غم مشوشم ای حسن جلوهایافسرده است آتشم ای عشق دامنی
جان چون کند به جلوه جانان جاهلیدل چون کند به دلبر فنان(فتان) پرفنی
ای دوست بر من آن چه پسندی تو از جفاحاشا که دشمنی بپسندد به دشمنی
با صدق و راستی به جهان قد بلند دارپیش از دمی کهی میکندت چرخ منحنی
محاجیت به خاک در میفروش بهان کان حاجتا لک فال من الغنی
تا چند بار عقل کشم برق عشق کوکز حاصلم نه خوشه گذارد نه خرمنی
آن طایرم که چون شوم آزاد از قفسجز کنج بام عرش نخواهم نشیمنی
ساغر به کوی میکده رفتی برون میاخوش یافتی ز حادثه دهر مأمنی