گنج

شمارهٔ ۱۵۸

۱۱ بیت
باز آ که مونس دل غم‌دیده منیآرام جان و مایه آسایش تنی
ساقی بیار باده از آن جام ده منیتا چشم زال چرخ ببیند تهمتنی
پیمان‌شکن شدند حریفان انجمنساقی فدای دور تو پیمانه نشکنی
ای یار مهربان بنشان نخل دوستیوی دوست برکن از ذلت این خار دشمنی
تا بر تو ناز شاید و تندی و سرکشیبر ما نیاز باید و عجز و فروتنی
جامی بخور حکایت جمشید جم شنوتا کی به فکر قصه دارا و بهمنی
چون تیره‌دل شدی ز غم دهر می بخوربخشد صفای می به دل و دیده روشنی
پای ادب به ساحت می‌خانه پیش‌دارآهسته نه قدم که به وادی ایمنی
شیخ صمدپرست گر این است و خانقاهباز آن صنم پرستی و دیر و برهمنی
زاهد به زیر خرقه تزویر می ببرافسانه شو به رندی و آلوده‌دامنی
ساغر به قول محتسب انکار می مکنوز توبه توبه کن که نه کاری‌ست کردنی