شمارهٔ ۱۵۷
بخت آنم نه که با ما ز وفا بنشینیای خوش آن لحظه که از خشم به سویم بینی
تو و خودبینی و خودرایی و بیپرواییمن و افتادگی و عاجزی و مسکینی
رهرو دیر و حرم را ز تو نالان دیدممن ندانم تو ستمگر به کدام آیینی
تا قیامت تو به این قامت اگر بخرامیننشیند به جهان فتنه مگر بنشینی
طعم شعد لب شکرشکن یار نداشتبس مگسوار چشیدیم ز هر شیرینی
ای که از کفر گریزانی و دین میطلبیبگذر ار هر دو اگر مرد حقیقتدینی
ساغرا بر در میخانه گدایی بطلبکه گدایان درت را همه سلطان بینی