شمارهٔ ۱۵۶
ما به کامی نرسیدیم از این خودکامیای خوشا مستی و دیوانگی و بدنامی
ما به نکامای خود از تو بسی خورسندیمکز تو چون آمده کام دل ما ناکامی
ما به هر آتش نمرود چو ابراهیمیمکه به جز عشق تو هر جوش برآرد خامی
زاهد از حیله درآویخت به سجاده کشیصوفی از صافدلی رفت به دردآشامی
پشه اوج هوای تو کند عنقاییآهوی دشت وفای تو کند ضرغامی
ما که جامی ز کف عشق به یاد تو زدیمگو کشد عاقبت کار به بدفرجامی
ساغر از عشق نکونام به بدنامی شدکه نکونامی عشق تو بود بدنامی