گنج

شمارهٔ ۱۵۲

۱۲ بیت
بشنو این نکته دلکش ز من شیداییتن به تنها بده از خلق گزین تنهایی
دور شو از تن و جان تا که شوی جان جهانرسم جانان طلبی نیست جهان‌پیمایی
فارغ از هر غم بیهوده دنیا چو بهشتبر من ای گوشه میخانه چه خوش مأوایی
رند بی‌باکم و از من چه صلاح و چه فلاحنه ز بدنامیم اندیشه نه از رسوایی
مشت خاکی کف پای تو بسا خاک سری‌ستکه همی‌داشته سودای فلک‌فرسایی
حال ما گمشده عشق به غرقاب بلاتو چه دانی که خرامان به لب دریایی
در جهان ما که ندیدیم تو را مثل و نظیرمگر ای مظهر خوبی تو ز دیگر جایی
کس نداند که چه سان لعتبی ای مایه جانکه عیان از همه و بر همه ناپیدایی
نسبت سرو بر آن قامت رعنا نتوانسرو هرگز نخرامد به چنین زیبایی
نقش اغیار مبین جز سخن یار مگوتا تو را هست سخن‌پروری و بینایی
دگران بهر یک امروز ز فردا سیرندای شب هجر تو هر روز مرا فردایی
نه به مینا و به ساغر زندم تنها سنگشیشه دل شکند این فلک مینایی