شمارهٔ ۱۵۱
نه از مستی طرب دیدم نه ذوق از عقل و هشیاریهمانا چند صبحی شام شد در خواب و بیداری
ملول از قیل و قالم آن چنان مستم کن ای ساقیکه از غوغای اهل حشر بینم رنج هشیاری
ز گبری و مسلمانی به دیر و کعبه دلتنگمندیدم در صلیب و سبحه تسبیحی و زناری
به مردان تحمل پیشه بار عشق سنگین بهکه خود آسیب غرقاب است کشتی را سبکباری
به کنج بینوایی از جهان آسودگی بهترنمیارزد جهان یک سر به غوغای جهانداری
نخستین درسم از استاد عشق این بود کز بطلانبه دور این جهان باید کشیدن خط پرگاری
رسوم عشق از من جو کم از فرهاد و مجنون گوکه این دیوانه دشتی وآن مجنون کهساری
برو زاهد تو را با من چه نسبت از ازل باشدمن و مستی و بدنامی تو و زهد و نکوکاری
من آن مورم که آزار کسی را نیست یارایمتو آن ماری که خو بگرفتهای با مردمآزاری
در این دیر کهن ساغر گرت آسودگی بایدبه مستی خیمه بیرون زن از این خرگاه زنهاری