گنج

شمارهٔ ۱۵

۱۱ بیت
دل که مایل به جفای تو نباشد دل نیستای دریغا ز جفایی که دلت مایل نیست
رستگاری نبود رستنم از ورطه عشقشاد از آنم که به دریای غمت ساحل نیست
همه شهر برآنند که من مجنونممن برآنم که در این شهر یکی عاقل نیست
عقل در پرده زند راه خیالم لیکنعشق داند که میان من و او حایل نیست
محفلی نیست که عشق من و حسن رخ دوستباعث گرمی هنگامه آن محفل نیست
حاصل ما همه حسرت شد از این کشت امیدچه کنم نخل وفا را به جز این حاصل نیست
مشکل این است که عشقت حذر از جان داردور نه در عشق تو جان دادن من مشکل نیست
تو پریزاده مگر خلقت دیگر داریاین همه حسن و لطافت که در آب و گل نیست
نام من محو شد از دفتر هستی و هنوزنقش زیبای تو از لوح دلم زایل نیست
غافل آن کس که به تدبیر عمل می‌کوشدهوشیار آن که ز تقدیر قضا غافل نیست
ساغر افتد گذرت گر به نهانخانه عشقخوش بیاسای که نیکوتر از آن منزل نیست