گنج

شمارهٔ ۱۴

۹ بیت
کنون که فصل بهار است وصل یار طلببه وصل یار مراد خود از بهار طلب
کمین گشاده بهار از کمان قوس تو نیزخم کمند ز گیسوی تابدار طلب
به کام خویش گر از دوست آرزو طلبیدل شکسته و جان و تن فگار طلب
به راه عشق قدم گر نهی به صدق ای شیخمدد ز همت رندان باده‌خوار طلب
شبی اگر به خرابات عشق مست شویسحر ز پیر مغان چاره خمار طلب
غبار خاک ره یار توتیاست بروجلای دیده دل را از آن غبار طلب
به گرد خانه عقل از فریب غیر مگردطواف کعبه عشق از دیار یار طلب
ز مردمان فرومایه کام لطف مخواهعنایت و کرم از فضل کردگار طلب
به فصل گل غم دل گر تو را بود ساغرعلاج او ز می صاف و خوشگوار طلب