گنج

شمارهٔ ۱۴۶

۱۲ بیت
زهی کمال رای تو جهان به زیر پای تورضای تو قضای حق قضای حق رضای تو
تویی که جان عالمی چه جان جهان جام همیزهی صفا و خرمی به عالم از صفای تو
سزد که فخر هر زمان زمین کند بر آسمانزهی شرافت مکان که اندر اوست جای تو
تویی که هر شب از فلک همی‌رساندت ملکندای انّنی معک به ذکر یا خدای تو
تو را سزد ز سروری به بنده مهرگستریسزاست ذره‌پروری بر آفتاب رای تو
من حقیر کیستم خود آگهی که چیستمچه کرده‌ام که نیستم به هیچ ره سزای تو
مکش به زاریم کنون به کام دشمنان دونگرفتم این که شد فزون خطایم از عطای تو
مران به خواری از درم مکش به خاک و خون پرمبه آن سرا رود سرم نگردم از هوای تو
ببین به سویم از کرم که مانده‌ام اسیر غمتو منعمی و محتشم منم کمین گدای تو
ز اشک و آه سرکشم میان آب و آتشمتو را خوش است اگر خوشم قسم به خاک پای تو
فلک ز بخت پست من بود پی شکست منچه کوته است دست من ز دامن رسای تو
مرا به جز تو هیچ کس نه جز تو از تو ملتمسهمین هوس مرا و بس تو دانی و خدای تو