شمارهٔ ۱۴۴
دیدم نگار خود را چون آهوی رمیدهپیراهن صبوری تا دامنش دریده
خوناب غم به حسرت از دل روان نمودهوز چشم خونفشانش خون جگر چکیده
بر زانوی تحیر از غصه سر نهادهآن یار برگزیده در گوشهای خزیده
از هر چه بر دل آید چشم امید بستهدست از زمانه شسته دامن رها کشیده
چون دید دیدمش گفت چونی و از کجایی (چه جایی)پنداشتی به عالم هرگز مرا ندیده
رفتم چو ایستادم در پایش اوفتادمبا عجز لب گشادم بر یار برگزیده
گفتم به صد نیازش کای نوگل بهاریاز عشق کیست خارت در پای دل خلیده
گفتا مپرس دردم از روی مهر ساغربگذار تا بماند ناگفته و شنیده