گنج

شمارهٔ ۱۴۰

۱۱ بیت
دلا به میکده تا پای بر زمین زده‌ایچه دست برد که بر چرخ چارمین زده‌ای
جمیل عالم جان است جبهه‌سای درتبه خاک درگه جانان مگر جبین زده‌ای
ز دیو برده تا خاتم سلیمانیچه نقش‌های سعادت که بر نگین زده‌ای
ز عشق و مستی اگر توبه کرده‌ای به غلطیقین به شمع شعور خود آستین زده‌ای
ز طرز بیهده دشمن‌نوازیت ای دوستچه زخم‌هاست که بر این دل غمین زده‌ای
ز خط سبزه نوخیزیت ای بهشتی‌رویقلم به صفحه اوصاف حور عین زده‌ای
بینم چو غمزه فتان آن دو نرگس مستز خیل غم‌زدگان راه عقل و دین زده‌ای
عنان‌گسسته ز هر سوی کاروان دل استمگر تو شانه بر آن زلف عنبرین زده‌ای
ز دلبران ختن کرده‌ای نه غارت جانهزار قافله دل از بتان چین زده‌ای
به ناوک مژه صید دلی‌ست کز هر سوکمان کشیده به ابرو و از کمین زده‌ای
چه شعله‌هاست که امشب ز سوز دل ساغربه غیر من فلک از آه آتشین زده‌ای