شمارهٔ ۱۴۰
دلا به میکده تا پای بر زمین زدهایچه دست برد که بر چرخ چارمین زدهای
جمیل عالم جان است جبههسای درتبه خاک درگه جانان مگر جبین زدهای
ز دیو برده تا خاتم سلیمانیچه نقشهای سعادت که بر نگین زدهای
ز عشق و مستی اگر توبه کردهای به غلطیقین به شمع شعور خود آستین زدهای
ز طرز بیهده دشمننوازیت ای دوستچه زخمهاست که بر این دل غمین زدهای
ز خط سبزه نوخیزیت ای بهشتیرویقلم به صفحه اوصاف حور عین زدهای
بینم چو غمزه فتان آن دو نرگس مستز خیل غمزدگان راه عقل و دین زدهای
عنانگسسته ز هر سوی کاروان دل استمگر تو شانه بر آن زلف عنبرین زدهای
ز دلبران ختن کردهای نه غارت جانهزار قافله دل از بتان چین زدهای
به ناوک مژه صید دلیست کز هر سوکمان کشیده به ابرو و از کمین زدهای
چه شعلههاست که امشب ز سوز دل ساغربه غیر من فلک از آه آتشین زدهای