گنج

شمارهٔ ۱۴۱

۱۶ بیت
باز در بزم که لب بر لب ساغر زده‌ایکانچنین ژاله بر آن لاله احمر زده‌ای
سحر از خانه برون آمده‌ای جلوه‌کنانآفتابی که سر از خانه خاور زده‌ای
به دل‌آرایی و خوبی علم افراشته‌ایخیمه در مملکت حسن سراسر زده‌ای
رخ بر‌افروخته‌ای جان جهان سوخته‌ایقد برافراخته‌ای نوبت محشر زده‌ای
کفر و ایمان به هم آمیخته‌ای زآن رخ و زلفصنما سخت ره مومن و کافر زده‌ای
زده‌ای خنجر کین بر جگر سوختگانفرصتت باد که خوش آب بر آذر زده‌ای
خویشتن را زده‌ای بر صف عشاق بلیشاه‌بازی تو که بر خیل کبوتر زده‌ای
با حریفان نظر عربده‌جویی ز چه روستدگر امروز مگر باده فزون‌تر زده‌ای
رشته جان اسیران همه بگسیخته‌ایدست با شانه بر آن زلف معنبر زده‌ای
قوت روحی عجب از شربت جان ساخته‌ایکه به یاقوت لبت شهد ز شکر زده‌ای
کس به طراری و شوخی دلم از جای نبردتو به کار دل من شیوه دیگر زده‌ای
فکر بالای تو اندر دلم از صورت حالنقش سروی‌ست که بر شکل صنوبر زده‌ای
جانب خلق نگه‌دار که آن دسته گلخاک پایی‌ست که امروز تو بر سر زده‌ای
گر بود مهر و وفا پیش تو تقصیر رواستکه ز کین دامن قتلم به کمر در زده‌ای
می به جام دگران کردی و خون در دل منسنگ بر شیشه‌ام ای چرخ ستمگر زده‌ای
می نابی که ز خم‌خانه ساغر بزنیآب خضری‌ست به ظلمات سکندر زده‌ای