شمارهٔ ۱۳۸
جانا نفسی آخر از آتش دل دم زنیک شعله از این آتش بر عالم و آدم زن
از سوز جگر دل را آتشکده غم کنبر آتش دل آبی از اشک دمادم زن
رخت از دو جهان برکن در ساحت عشق افکنخرگاه جهانداری بیرون ز دو عالم زن
زآشفتگی زلفش در خلقه ما کم گوواین حرف پریشان را در مجمع ما کم زن
ما غمزده عشقیم بر ساغر ما غم ریزآزرده ز درمانیم بر شربت ما سم زن
پای طلب ما را در حلقه ماتم نهتار طرب ما را در دایره غم زن
خونابه حسرت را بر سیل سرشکآمیزصد طعنه به نوح آن دم از دیده پرنم زن
چون بخت وصالت نیست تا سختی هجران سازچون پای بهشتت نیست دستی به جهنم زن
در خلوت دیدارش در برزخ خود در بندواندر حرم وصلش بر سینه محرم زن
بر لوح دل از لاهو یک نقش بزن وآنگهصد نعره الا هو در گنبد اعظم زن
خصمیست چو رویینتن نفس تو به میدان استیک زخم ز چالاکی بر خصم چو رستم زن
چون ملک وجودت را پرداختی از دیوانآنگاه سلیمان وار انگشت به خاتم زن
همپایه دینت را بر ذروه بالا نههم دست یقینت را بر عروه محکم زن
از رنج و غم دنیا دل بد مکن ای ساغرپیمانه خوشنودی در حلقه ماتم زن