گنج

شمارهٔ ۱۳۴

۱۱ بیت
آن شب که با خیال تو خوش بود حال منمن دانم و خدا که چه رفت از خیال من
احوال شب‌روان پریشان‌نورد رازلف تو داند و دل آشفته‌حال من
دل می‌برد به غمزه و می‌پرورد به نازصد جان فدای دلبر نیکوخصال من
در بوستان به حسرت صیاد سوختممی‌ریخت کاش در قفس و دام بال من
دیدی که آخر این همه تحصیل علم و عقلدر آستان پیر مغان شد وبال من
حرفی به شیخ شهر ندارم ز کفر و دیندانم که نیست مرد جواب و سوال من
دارم زلال خضر نهان در سبو ولیکو تشنه‌ای که غوطه خورد در زلال من
کمتر گدای میکده‌ام صاحبان جاهسوگند می‌خورند به عز و جلال من
جمشید جم نه سلطنت‌آرا چو من گداجام جهان‌نما چو جام سفال من
روز حساب شعله نار جهیم راخواموش می‌کند عرق انفعال من
ساغر من از ستم‌زدگان محبتمدل‌ها بگو ملول شوند از ملال من