شمارهٔ ۱۳۲
خیز تا رخت اقامت سوی میخانه بریمور نه بس حسرت از این منزل ویرانه بریم
از در پیر خرابات اجازت طلبیموآنگه اندوخته خویش به شکرانه بریم
زآتش عشق دگر مشعلهای افروزیمخبر سوختن شمع به پروانه بریم
پرده از کار نهان کرده شیخ اندازیمحرمت صومعه و صبحه صددانه بریم
ساقیا خیز و به ما رطل گرانی پیمایبار عشق است بهل سرخوش و مستانه بریم
مبر این قدر ز اندازه تطاول مپسندکه شکایت ز تو ای دوست به بیگانه بریم
بلبلانیم که چون برق به گلزار زندمشت خاکستر خاشاک ز کاشانه بریم
دولت سر غم عشق تو از دل جویمپی به گنجی که نهان است ز ویرانه بریم
حلقه بند دل از آن زلف مسلسل خواهیمنه ز هر سلسله زنجیر به دیوانه بریم
ما چو غواص سوی قلزم عشق آمدهایمبه امیدی که مگر گوهر یکدانه بریم
چه شدی نقل همان مور و سلیمان میشدای دل این تحفه جانی که به جانانه بریم
ما که در کوی خرابات دم از عشق زنیمشکوه از دوست کجا در بر بیگانه بریم
صوفی صافدل ار می خورد و مست افتدتا در میکده با ساغر و پیمانه بریم