شمارهٔ ۱۳۰
کو عشق جانانی که من در راهش از جان بگذرمباری چو از جان بگذرم در راه جانان بگذرم
در راه جانان هر زمان خواهم که از جان بگذرمخواهم که از جانان هر زمان در راه جانان بگذرم
آتش فروزم در جگر از عشق هر شب تا سحراز وادی ایمن مگر چون پورعمران بگذرم
دور از تو ای نامهربان سیلاب خون سازم روانبا اشک چشم خونفشان هر سو که گریان بگذرم
بس لاله روید سر به سر با داغ عشقت ای پسرمن با دل خونین اگر از هر بیابان بگذرم
دلتنگم از این خاکدان ساقی بده رطل گرانتا مست و خندان آن زمان از ملک کیوان بگذرم
خواهم به رغم آسمان جام می از پیر مغانجویم حیات جاودان بر آب حیوان بگذرم
از مومن و ترسا مگو وز سبحه و زنارشانکو زلف و رخسار بتی کز کفر و ایمان بگذرم
تا کی برم رنج از غم درمان درد بیغمیکو درد مرانداز عشق از فکر درمان بگذرم
با فکر سامان هر کسی آسوده سر خواهد بسیمن با سر سودی او خواهم ز سامان بگذرم
من در هوای روی تو آشفته آن موی تومگذار تا از کوی تو زاین سان پریشان بگذرم
گویند بس مشکل بود ساغر گذشتن از صراطمن با تولای علی سهل است آسان بگذرم